شعر !
هلیا !* میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است . آن کس که غریب نیست شاید دوست نباشد . کسانی هستند که ما به ایشان سلام میگوییم و یا ایشان به ما . آن ها با ما گرد یک میز مینشینند . چای میخورند ، میگویند و میخندند . (شما) را به (تو) و (تو) را به هیچ بدل میکنند . آن ها میخواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . مینشینند تا بنای تو فرو بریزد .مینشینند تا روز اندوه بزرگ . آنگاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند . انچه بخواهی برای تو میآورند . حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد . و سوگند میخورند که در راه مهر ، مرگ ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد کم رنج است . تو را نگین میکنند در میان حلقه ی گذشته هایشان جامه هایشان را میفروشند تا برای تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یاد بود هایشان خواهند نوشت . زمانی فدا کاری ها و اندرز هایشان چون زورقی افسانه یی ، زربه های تند توفان را تحمل میکند . آن توفان که تو را ( پروانه های خشک شده و گل های لا به لای کتابت را ) در میان گرفته است . آن ها به مرگ و روزنامه ها می اندیشند . بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس میکنی میچرخند و فریاد میرنند : من! من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه های دردناک باز شناسی . باید که وجودت در میان توده ی مواج و جوشان سپاس ، معدوم شود . باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان « هرگز از یاد نخواهم برد » بروید . آن گاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید . دستی که فریاد میکشد : من! من! من! و نگاهی که تکرار میکند : من!
از یاد مران که اینگونه شناسایی ها بیشتر از عدوات ، انسان را خاک میکند . مگذار که در میان حصار گذشته ها و اندرز ها خاکسترت کنند . بر نزدیک ترین کسان خویش ، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو میآیند بشور ! تمام آن ها که دیوار میان ما بودن ، انتظار فروریختن ، عذابشان میداد . کسانی بودند که میخواستند آزمایش را بیازمایند . اما من از دادرسی دیگران بیزارم هلیا . در آن طلا که محک طلب کند شک است . مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، زربه ی یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد .
آنچه من میشنیدم آنچه میگفتند نبود .
* از (بار دیگر شهری که دوست میداشتم )
دخترک با کاموای رنگی دستبند درست میکرد
زن جوان داستان میفروخت
پیرزن دعا مینوشت
پسرک تیر اندازی میکرد
مرد جوان میجنگید
پیر مرد تریاک میکشید
هیچ دروغی در کار نبود
هیچ شعری نوشته نشد

منطقه شکار ممنوع !
به رضا صدیق
به مناسبت شهادت پر افتخار هفته نامه ی سینما
هرشب ما را با چاقو نیمه جان میکنند میروند . همان چاقوی دسته سیاه آشپز خانه که کمی از دسته اش هم شکسته همان چاقو که در نوشابه هم میشود باهاش باز کرد . شاید هم یک چماق . چکار دارید . رضا میداند !
آن روز ها که دوره ی راهنمایی با رضا همکلاس بودیم یک آقا معلم داشتیم دیوانه سر کلاس (یک شب آتش) شهرام ناظری را میگذاشت میگفت گوش دهید بعد بنویسید چه گفت . آخرش میخواند : مرد را دردی اگر باشد خوش است ... درد بی دردی علاجش آتش است
نمیدانم کجای کار را اشتباه رفتیم که هم درد کشیدیم و هم به سوختن عادت کردیم !
رضا برای برادر کوچکش نوشته بود : ( آنقدر بزرگ شو که دست هیچ کس به تو نرسد )
آن روز ها بعد از نماز جمعه یک نوجوان یک بغل هفته نامه میگرفت دستش صدایش را کلفت میکرد فریاد میزد : ( شماره ی جدید نشریه ی جبهه ) یکی از تیتر هایش را خوب به یادم هست وقتی که آقا از ثروت های باد آورده حرف میزد ، نوشته بود : ( عده ای را بنز ها بلعیده اند ! )
بعد ها که فشار بیشتر شد ( لکم دینکم ولی دین ) را بر سرمان کوبیدند بلند تر فریاد زدیم که دین ما و شما فرقی با هم ندارد چیزی که اهمیت دارد راه هایی است که به آنجا میرسند
یک روز که نوجوان بودم ، لباس نظامی پوشیده بودم ، دست و پایم را گم کردم ، همه رفتند من جا ماندم دو کوهه . این اتاق ها و راهرو ها و راه پله های متروک پادگان را همین طور برای خودم میگشتم و خاطره های بزرگتر ها را که از آن روز ها میگفتند مرور میکردم . مراقب بودم که همه جا با حظور قلب راه بروم و تمام حواسم جمع بود که همیشه اش وضو داشته باشم . برای خودم بازی میکردم که مثلن اینجا گردان فلان ساکن است و دارند با هم شوخی میکنند میخندند . در آن یکی اتاق فلان گروهان دارند عاشورا میخوانند و حالا به ( انی سلمن لمن سالمکم ) رسیده اند . همینطور راه میرفتم و میگفتم که کجا چطور میشود کجا چطور میشود تا کم کم غروب شد تاریک شد صدای شغال آمد ترسیدم . کم کم فهمیدم که جا مانده ام همه رفته اند گم شده ام . سرد شده بود . خیلی سرد شده بود . خیلی هم دستشویی داشتم . کم کم خودم را این همه راه تا دژبانی پادگان رساندم که یکی دو سه تا سرباز آنجا بودند فهمیدند جا مانده ام بخاری را برایم تند تر کردند و گفتند صبح با ماشین پادگان میبرندم تا محل استقرار باقی . برای اینکه خوشحال شوم کلاشینکفشان را دادند بازی کنم . خشابش را در آورده بودند . پرسیدم دستشویی کجاست . گفتند اینجا دستشویی ندارد . دژبانی بالای یک پل بود که از زیرش قطار رد میشد . قطار که رد شد چقدر از آن خاطرات بزرگتر ها که تعریف کرده بودند از این قطار ها و رزمنده های داخلش یادم آمد . انگار همه ی آن رزمنده ها را میدیدم که دارند ( سوی دیار عاشقان ) میخوانند . باز پرسیدم دستشویی کجاست . آن گوشه ی پل یک جا را نشانم دادند که دو تا دیوار شاید پارتیشنی با زاویه ی مثلن سی و پنج درجه یک مثلث را درست کرده بود که یک ضلعش را هم نرده های پل تشکیل میداد . گفتند که دستشویی ته پادگان است ما اینجا را درست کرده ایم برای اینکه تا آن ته نرویم . صبر میکنیم هر وقت که قطار داشت از زیر پل رد میشد سر پا میشاشیم روی قطار . بعد همه بلند بلند خندیدند .
آن شب همان طور که به خاطرات بزرکترها فکر میکردم ، تا صبح دستشویی ام را نگه داشتم و تا وقتی که در پادگان ماندم با وضو بودم .
حالا ده دوازده سال از آن روز و بیست و چند سی سال هم از جنگ میگذرد و بعضی ها هنوز در دلشان مانده که چرا بعد از قطعنامه کسی به استقبالشان نیامد روی سرشان نقل و گل بریزد. بیست و چند سی سال از جنگ میگذرد و بعضی ها حفظ ارزش های دفاع مقدس را با حفظ المان های دفاع مقدس اشتباه گرفته اند !
من سال 64 در تهران به دنیا آمدم و در شهرک آپادانا در آپارتمان بزرگ شدم . هنوز که هنوزه بهترین خاطرات زندگی ام خاطرات زمان موشک باران است . رادیو که آژیر قرمز میکشید مادرم از ترس برای اینکه ما نترسیم از موشک باران ، اسباب بازی و خوراکی برایمان میآورد در راهروی خانه ، همه ی چراغ ها را خاموش میکرد و مینشست با هم بازی میکردیم . این تمام خاطره ی من از هشت سال دفاع مقدس است .
حالا بزرگ شده ام . بیست و چند سال گذشته است . ادبیات نمایشی میخوانم . تئاتر کار میکنم . فیلم میسازم . امروز با تابیری که آقایان از ارزش های دفاع مقدس دارند باید بروم در فیلمم تبلیغ خاله بازی بکنم آن هم با چراغ خاموش ! بعد هم هی بگویم من نشریه ی شلمچه و جبهه فروخته ام ، دو کوهه بوده ام ، نماز جمعه میروم ! ماه رمضان ها روزه میگیرم! ، قرآن میخوانم! هیئت میروم! ، یا حسین (ع ) میگویم! و ....
آری برادر اینچنین است . در فیلمم تبلیغ خاله بازی میکنم اصلن هم لازم نیست که سواد سینمایی داشته باشم ساختار درام را بشناسم یا حتی مثلن فرق تیپ و شخصیت را بدانم اگر هم در دانشگاهی جایی کسی ازم در باره ی تیپ و شخصیت در فیلمم پرسید بگویم ( تیپ خیلی خوب است چاپلین هم تیپ ساز بزرگ تاریخ سینماست !!! )
یا مثلن اگر نشریه ای ، هفته نامه ای چیزی در باره ی سواد سینمایی ام ازم پرسید بگویم ( چند تا کتاب سینمایی هم خوانده ام !!! )
میبینی رضا !
هر شب ما را با چاقو نیمه جان میکنند و دردی روی باقی درد ها میگذارند .
میدانم که هر بار شهادت تو را نیرومند تر میکند
با سعادت زندگی کن و با سعادت بمیر
