شب و آفتاب و قطار و مداد رنگی و چشم ها !
آن شب آرام بود . هم شب آرام بود هم او . هم قطار . هم او . دو تا قطار داشتند آرام از دو طرف رد میشدند . وقت کافی بود برای این که مرد آرام قطاری که میآمد به زن آرام قطاری که میرفت با اشاره ی چشم سلامی بدهد . مخصوصن حالا که بخار روی شیشه ننشسته بود و آفتاب بود .
مرد آرام قطاری که میآمد به فکر این بود که ای کاش آفتاب باشد و نور به اندازه ی کافی باشد تا بتواند به خوبی از نزدیک نزدیک سیاهی دایره ی وسطی چشم زن را ببیند و تا دفعه ی دیگر به خاطر بسپارد و زن آرام قطاری که میرفت به فکر این بود که کاش شب آرام باشد و بیشتر و بیشتر طول بکشد تا از کدام رنگ مدادش برای تحریک بیشتر مرد استفاده کند .
قطار آنقدر آرام حرکت کرد که زن تمام رنگ ها را امتحان کرد و شب تمام شد و قطار آنقدر آرام حرکت کرد که مرد هر چه دلش خواست سیاهی وسطی چشم زن را نگاه کرد و آفتاب کمرنگ شد .
حالا زن در انتظار یک روز آفتابیست برای تماشای چشمان مرد و مرد در انتظار یک شب طولانیست برای امتحان این همه رنگ .
قطار با سرعت پیش میرود و شیشه ها بخار کرده اند .
این را همه نخوانند . فقط برای یک نفر !
باز گفتی آخرش چی ؟!
آخرش همین است جان دلم . آخرش همان اولش است همان وسطش آخرش همان آخرش است عزیزم !
بیا اینجا که من ایستاده ام بایست . حالا آن پشت ریل ها را ببین . آن ورش را هم ببین . آن ور و آنورش را هم.
مگر نگفتی گاهی آدمی مومن است در سرمای بی یاوری و خود هم نمیداند . مثل لیلای بی مجنون و عاشق بی معشوق ؟
حالا که نشسته ای اینجا پس چرا به فکر منی ؟
مگر قرار نشد همراه شویم ؟
نمیبینی من دارم میروم ؟
باز بگو آخرش !
آیینه های شکسته را که نوازش کنی دستت زخم میشود خونی میشود رفیق ، عزیز
آیینه ی شکسته را فقط باید تویش هزار تا از خودت ببینی و رد شوی بروی !
هزار تا از آن هایی که .........................
نه آن هایی که هزار و چند بار برای کسی میمیرند . ای مذهب پزیرنده !
همان روز ها مگر با کاسه ام نیامدم در خانه ات ایستادم دستت را گرفتم گفتم که از این ور که بیایی یک حوض دارد از این ور که بیایی اتاق فلان است اینجا پله دارد اینجا چه دارد اینجا چه دارد خوب مگر نخواندی ؟ هنوز هست . برو بخوان .
باز میگویی برای هیچ چیز هیچ کس صدایم نکرد ؟ هیچ کس صدایم نکرد ؟!
آفتاب که از بند رختت آویزان شد به عطر تن تو چه کار داشت عزیزکم !
اصلن به رخت تو چه کار داشت
آفتاب میاید و میرود
از مطهرات است . هر بویی را میبرد . مگر تنت چه عطری داشت از اول که حالا ندارد !
باز بنشین حساب آخرش را بکن که تنت اول چقدر عطر داشت بعدش چه شد حالا به کجا رسید و آخرش ....
آخرش همین است جان دلم . آخرش همان اولش است همان وسطش . آخرش همان آخرش است عزیزم !
من شاخ گاو را ول کرده ام
اصلن زمین نچرخد
بچرخد
به من چه
به کپرنیک چه !
به بطلمیوس چه !
چشم های گاو را ول کرده ای چسبیده ای به شاخش !
چقدر دلم ریحان میخواهد .
از آن ریحان های زیر گذر امام زاده
که پیر مرد عبوس فریاد میزند و وقت مرگش که فرا میرسد نگاه میاندازد به ساعتش !
اگر امشب هم بگذرد و کسی ما را نکشد !!!
چه میدانم عنوانش را !!!
ای خدای مهربان که میدانم همین نزدیک ها نشسته ای
و داری سیگار میکشی
سال نو مبارک
میگویند لحظه ی سال هر چه از تو بخواهند همان میشود
من یک نخ از آن سیگار ها میخواهم که میکشی
میگوید "لعنتی بس است دیگر"
میترسم
از این نوشته ها
از این عکس ها
از این دیوانگی ها
حتا از توت کال !
میخواست بنویسد از نیمکت و شال هم !
هنوز بهمن میکشد
میگوید میکشم
من که نشد ببینم !
از آن کتاب فروشی میآمد پایین ، من میرفتم بالا
کمی همراه شدیم
همین !
باز که دیروز قهوه ام را خواندم نوشته بود "فراموشش کن"
آن روز ها من و او را با هم بالای سن نشان داده بود !
اگر بخواهم به حرف این قهوه ترک ها اعتماد کنم که نمیشود
هیچ وقت راستش را نگفته اند !
امسال را از سال پیش دوست دارم
سال گاو است
که گاو را دوست دارم
چشم هایش را
مثل چشم هایش
مثل چشم هایشان
"خورشید که از بند رخت حیاطشان آویزان شد
بی اجازه عطر تنش را گرفت"
عطر تنشان را گرفت
چقدر دوست داشتم خواجه امیری العان اینجا بود
با هم دراز میکشیدیم
سلام آخر را در گوشم میخواند
و از آن سیگار ها میکشیدیم
از هم که جدا شدیم به رسول که اولش با ما بود نوشتم :
"دیدی ؟ همان بود که میگفتم !"
گفت :
"لازم نبود بگویی ، از نگاهت فهمیدم "
گفتم :
"من هم از نگاهم فهمیدم که هنوز اوست !"
.
.
.
نعنا ببین چه خدای مهربانیست
دیوانه ام میکند
ببین دارد باران میآید
داریم با خدا با هم گریه میکنیم
دارم در گوشش "ایاک نعبد و ایاک نستعین" میخوانم
خوش دارد
تو هم با ما بخوان
یادت میآید :
"امشب تمام چراغ ها و
تابلو ها و
تیرها و
پلاک ها و
سایه ها و
پنجره ها
... نگرانند
مدام میجنبند .
مدام به هم میخورند .
بیرون صدا به صدا نمیرسد .
تا اینجا را دویدم .
سه بار زمین خوردم .
از خانه تا اینجا راهی نیست .
سه بار زمین خوردم"
یادت هست ؟
یادتان هست؟
تو هم با ما بخوان
عزیزم
شاید دیگر هیچ گاه
هیچ چیز
ننوشتم :
