تبليغاتX
فعلن بینام
فعلا بینام

آخرین سه شنبه

                           

                                           آخرین سه شنبه امسال

 تصویر از ( آبرامویچ )

+  سه شنبه 1387/12/27   محمد مقدم 

شب هایی که مورچه های نظامی سیاه قد بلند !       

  " در سکوت شبانه ، سکوت مطلق شبانه ، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است ، روحی جاویدان ، به زبانی بی نام ، با انسان از چیز هایی ، از اندیشه هایی سخن میگوید که میفهمی ولی نمیتوانی وصف کنی " (کانت)

کاش شارژر ندارم ، باطری تلفن تا صبح برسد شاید کسی بخواهد زنگ بزند و تا خوابم ببرد به این فکر کنم که یک مرد بیست و سه چهار ساله فردا صبح با دو تا اسکناس یکی صد تومانی و یکی دویست تومانی چه کار می تواند بکند ؟ به یک پاکت سیگار نا مرغوب هم نمیرسد . خوب است هفت نخ وینستون هنوز از پاکت امروز مانده . اینجا کم کم دیگر سرما تمام شده و دارد بهار میشود . این سوپ های نیمه آماده که باید با چهار تا لیوان آب قاطیشان کنی بدک نیست برای نهار . یکیشان باید در کمد مانده باشد .

اصلن لعنتی انگار شب که میشود همه چیز عوض میشود . انگار همه چیز یک جوری مثل قیر داغ کش میآید . قکر کن مورچه ها قدشان بلند بلند شده باشد از قد خودت بلند تر بعد لباس نظام پوشیده باشند ، روی دو پا ایستاده باشند ، دست هاشان را بالا یا جلو گرفته باشند آرام آرام تکان دهند بعد با مارش مخصوص به خود و نه در صف های منظم ، خیلی آرام بیایند همه جا راه بروند . حالا تو کجا باشی ، افتاده باشی داخل شیشه ی این قرص های سبز کوچک آرام بخش و ناخنت را که داری میجوی نتوانی دستت را آزاد کنی این قرص ها را کنار بزنی تا هوا بگیری . حالا همه ی این ها مثل قیر داغ به آرامی کش بیاید تا صبح بشود یا نه .

شاید اگر یک شب به طور اتفاقی در جایی مثل اینترنت با دو تا دختر بچه ی جوان یکی هفده و یکی هجده ساله که دارند کلاس کنکور میروند آشنا شوی همراه شوی و پنج صبحش بروی دربند ، بروی کنار رود خانه آن بالا ، یک ساعت بنشینی سیگار بکشید بعد قهوه ای را که در فلاکس کوچک کیفی ات آماده کرده بودی با هم بخورید بعد نان و پنیر و گردوی یکی را و بعد الویه ی آن یکی را و بعد در مورد کنکور و انتخاب رشته صحبت کنی و بعد آرام آرام بیایی پایین و در یک قهوه خانه که سرد است و بخاری کوچک مسخره اش گرمش نمیکند املت بخوری با ماست و بعد چای بخوری و سیگار و بعد در مورد ادبیات و ترانه صحبت کنی و بعد بیایی پایین و شاید برای همیشه خداحافظی کنی و بروی خانه و حالا که قشنگ آفتاب شده پرده ی اتاق را بکشی تاریک شود و بعد بخوابی تا غروب ، به این حرف هگل فکر کنی که " تنها چیزی که در جهان جای هراس دارد وضع بی تحرکی و احتضار است و تنها چیزی که در جهان ارزش شادمانی دارد وضعی است که در آن نه تنها فرد که کل جامعه در حال مبارزه ای مدام برای توجیه خویش باشد تا بتواند جوان شود و به اشکال زندگی جدیدی دست یابد ."

این اتفاقی بود که یک سه شنبه برایم افتاد . چقدر مفت گذشت بیست سالگی ام . حالا فکر میکنم بعد از سه چهار سال ، تا چند سال دیگر باید مجبور باشم مدام وایاگرا بخورم که در خیابان در کفشم نشاشم .

اگر سیگار نا مرغوب لب ها و زبانت را زخم کرده باشد و احساس کنی که دیگر طعم غذا ها را مثل سابق نمیتوانی بفهمی و اگر پاهایت از راه چند تا میخچه ی عمیق زده باشد و بد تر از آن یک شب که مثل شب های دیگر برای پیاده رفتن بی هدف حاظر شوی بزنی بیرون و این بار در کوچه را که پشت سرت بستی برای لحظاتی ماتت بماند که کدام وری میخواهی راه بیفتی که اتفاق جدیدی متوجهت کند و بعد فکر کنی که از تمام این راه ها حتی ترک اسفالتی جدید نخواهی یافت پس دوباره کلید را در قفل بچرخانی و بر گردی خانه ، ساعت ها با همان لباس بیرون روی تشک خیره به قاب عکس روبرو بمانی آن موقع مدام چهره ی دحترکی از قاب روبرو میزند بیرون که آن روز های آخر بهار اول تابستان که توت های درخت بالایی نصفی کال نصفی رسیده بود ، دست نازکش را که تا آرنج از این آستین های جدا پوشیده بود و یک بار که دو دستش را برد پشت سرش تا کلیپس مو هایش را ببندد ، آستین کوتاه مانتویش پایین آمد و رنگ زیبای پوست دستش تا نزدیک کتف پیدا شد ...روز های آخر بهار اول تابستان که توت های درخت بالایی نصفی کال نصفی رسیده بود ، دست نازکش را که بالا میآورد تا توت های کال را جدا کند و بخورد ، با هم که میخندیدید میگفت توت کال بیشتر دوست دارد و طفلک همیشه دل درد داشت . مدام چهره ی دختر از قاب روبرو بیرون میزند که آن روز های آخر بهار اول تابستان که روی نیمکت زیر درخت توت نشسته بودید ، مدام غروب که میشد به ساعتش نگاه میکرد که نیم ساعت دیگر هم میتواند بماند کنار هم باشید یا نه و دلش تا عصر فردا که باز همدیگر را ببینید چقدر تنگ خواهد شد و چقدر این عصر فردا لج باز و خسیس بود که شاید هیچ وقت دیگر تکرار نشد .

اصلن لعنتی انگار شب که میشود همه چیز عوض میشود . انگار همه چیز مثل قیر داغ کش میآید . این تصویر قاب روبرو را اینقدر شب ها زل زده نگاه کرده ام که این بار جایم را جور دیگری پهن کرده ام تا نا خود آگاه آن ور را نبینم شاید امشب جور دیگری شود . شاید صبح با صدای زنگ تلفنش بیدار شوم . آن روز ها که ماه رمضان بود زنگ میزدم برای نماز صبح و سحری بیدارش میکردم . نمیدانم میخواند یا نه . مهم هم نیست . مهم این بود که نکند خودم خوابم بماند تا آن موقع بیدار مینشستم به نماز خواندن و جانمازم را که به اندازه ی جانماز او نرم و مرغوب نبود به هوایش بغل میکردم . بعد ها با این جمله از گوته روبرو شدم که " اگر تو را دوست دارم به تو ربطی ندارد " فرق ما این بود که من برای آرامش آمده بودم و او برای تجربه .

همیشه دوست داشته ام برای کسی چیزی بخرم و هدیه بدهم . یا او برایم بخرد . چیز هایی که اگرچه گاهی نشده هدیه بدهم یا بگیرم ، ولی آن ها را خریده ام و برای خودم نگه داشته ام . یک جانماز نرم . یک صندوقچه ی چوبی از لاهیجان . یک روسری زرد یا آبی . یک فندک زیپوی طلایی با نقش شرقی . یک عطر ورساچ کریستال . یک شال کردن بافتنی ، یک قهوه در کافه فرانسه یا کافه ی کوچک کناری اش . و شاید حتی حساب کردن یک کرایه ی تاکسی . همیشه هم پولش را قرض گرفته ام .

لعنتی . این است که میگویم فکر کن مورچه ها قدشان بلند بلند شده باشد از قد خودت بلند تر ! 

کاش شارژر ندارم باطری تلفن تا صبح برسد ، شاید کسی بخواهد زنگ بزند .  

 

*تصویر از (مارینا آبرامویچ) هنرمند پرفورمنس یوگسلاو  

+  پنجشنبه 1387/12/22   محمد مقدم 

من با تو زندگی میکنم          

 قسمت ۶ (قسمت یکی بعد از آخر)*  

میدانم اگر آن وسط دریا زیر آفتاب روی تیوپ دراز کشیده باشی و من تیوپ را شنا کنان دنبال خودم بکشم و با هم بلند بلند بخندیم هم ، باز عینک درشت دوودی ات را در نمیآوری تا از تمام صورت فقط لبخندش بماند و تمام خیسی چشم ها حتی در دریا برای خودت باشد .

این پنجره ی اتاق را که باز میکنم همه اش صدای آهن میآید صدای تیر و تخته میآید و صدایت همیشه در گوشم است که صدا در میآوردی که اینطور من را ببوس.

دیگر همه چیز عوض شده عزیزم . این پشت دارند ساختمان میسازند . دیگر آن درخت توت و آن نیمکت که چهار صبح قرار داشتیم اینجا نیست . دیگر آن پنجره که آمدنی سرم را بالا میگرفتم که شاید پشتش ایستاده باشی اینجا نیست *. ریل قطار .  دیگر این ریل قطار از اینجا رد نمیشود عزیزم . حیاط خانه ی پدر بزرگ کوچک شده . آن موقع ها گل کوچک که بازی میکردیم این همه میدویدیم تا به آن دروازه برسیم . امروز شده سه قدم . همه چیز عوض شده عزیزم . آن روزها که عمو در آن اتاق آخری بادام زمینی میخورد و پیپ میکشید و تابلوی رنگ روغن میکشید که بفروشد ، امروز آن اتاق آخری شده انباری . همه ی این ها در همین پنج ماه که نبودی شد .

تو یکدفعه برای همیشه رفتی . آنروز گفته بودم برای همیشه منتظرت میمانم که میدانم برمیگردی . ان روز نشان دادی که رفتن را خوب بلدی . قرارمان تا آبان بود . آذر شد نیامدی تا پاییز تمام شود . چرا دی نیامدی . اگر همه اش یک اتفاق بود چرا بهمن نیامدی . بهمن که باید میآمدی از سرما . بهمن مال شال گردن است که ببافی . گفته بودم ! نگفته بودم ؟

گفته بودم اصلن عینکت را در نیاور چشم هایت را چه کار دارم ؟!

گفته بودم دستم را هم از جیبم در نمیآورم ! گفته بودم که اصلن دست ندارم . نگفته بودم ؟! نگفته بودم با کلمه هایت نوازشم کن ؟!

حالا لباس نظام ات را از تن در آورده ای سینه خیز به سمتم میآیی که چه بازی کنیم ؟

اصلن بینا نباش . آن ها که ما را میبینند .

نمیبینی مثل روباه چقدر همه جا دندان تیز کرده اند این طرف و آن طرف پیمان سرک میکشند ؟

حالا تو باز سطل رنگت را بیاور همه جا را رنگ بزن . اصلن از همان سفید های اعصاب خرد کن بزن !

 

تصویر از (رنه مگریت)

* قسمت آخر را اینجا بخوانید

* دریای عشق رنگ بیابان گرفته است  

   بانوی پشت پنجره پایان گرفته است (مهدی موسوی)

پ.ن : میترسم از تصویر هایی که نمیبینم (آرش معدنی پور)


سایکو آرتولوژی  را بخوانید . (ولی به نظرم قالبش اصلن خوب نیست ) 

 

+  پنجشنبه 1387/12/01   محمد مقدم 

 
بالاترین: Balatarin