سه تا زیر ، یکی رو
آخر دیماه یا اول بهمن . عجب جشن تولدی ! تولدی که تمامش را منتظر باشی کسی که نیست برایت شال ببافد و تبریک بگوید !
یک قوطی کبریت همانجا بود که حالا روی همان نیمکت لعنتی جشن بگیرم !
بیا جایمان را عوض کنیم . اینبار من این طرف مینشینم و تو روبرو . دست نزن . دیگر بهمن بینمان نیست که با همین کبریت روشن کنیم . مو های بلندت هم نیست .
پاگانینی در گوشم ویلون میزند . فلیپ موریس میکشم . کتاب هم خریده ام . باز مایاکوفسکی . انقلاب بودم . مرگ بر غزه ـ مرگ بر فلسطین ـ مرگ بر اسرائیل . اگر هیتلر به دی و بهمن نمیخورد ...
سلام بر غم ...
سال گذشته همین موقع ها بعد از تقدیم شعری از نصرت رحمانی فعلن بینام را مدتی تعطیل کردم . امسال هم باز شعری از نصرت تقدیم میکنم :
به ســـــوگواری مویت ســلام بر غم باد
سیاه چشم حریف منی ، غمت کم باد
نهال خاطره از سنــگ گـــــور میـــــروید
شکوه مرگ عزیـــزان حریــــــم ماتم باد
به گریه های غریبانه ی تـو ام ســـوگند
که شــوکران زلبت به ز آب زمـــــزم باد
چه کودکانه بر افسـون گذشت باور من
فسانه ی عبث زندگــی ، در این دم باد
در آه تشنه لبان گر سراب میــــــرقصد
ز اشک سوختگان داستان شبنـــم باد
اما بازی وبلاگستانی :
محمد! با اینکه ازت به شدت شاکی و ناراحتم و به موقعش حالت رو می گیرم : دی. اما دعوتت کردم به یه بازی وبلاگستانی. بدون بیا ببین چیه و زود زود بنویس. یک داستان 100 تا 150 کلمه ای. بدو. ننویسی دهنت سرویسه
این کامنت رضا بود که البته نیاز به این همه خشونت هم نداشت ( آخر همین پست در مورد غیبتم توضیح میدم ) . جریان بازی و کامنت رضا از این قراره که میثم یوسفی این بازی رو ترتیب داده و قراره که هر کس دعوت شد پنج نفر رو هم دعوت کنه تا شاید از شر رخوتی که وبلاگستان رو گرفته خلاص بشیم .
تقدیم میکنم :
اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران
مادر که در خانه ی کاه گلی روستا کنار پنجره نشسته است و از رادیو اخبار پخش میشود و مدام چای میریزد ، موج را که عوض میکند پرستار نبض پسرک را میگیرد . تمام اتاق سفید است و بوی الکل و آمپول میدهد . پرستار سر ساعت میآید تو نبض پسرک را میگیرد ، آمپول و قرص میدهد . و مادر مدام موج رادیو را عوض میکند تا بلکه خبری از مجروحان حادثه بشنود .
دیماه امسال / اراک
* قبل از صد کلمه دیدم خودش تموم شده !
من هم دعوت میکنم :
بیانکو ، گورکن دیوانه ،امید اریانا ، گیسو تر از باران و مهدی چالاکی
ایکاش محمد محجوبی رو هم که یک ساله وبلاگش داره خاک میخوره میتونستم دعوت کنم . ولی اینجوری میشه شیش تا . میدونید که من اهل قانون شکنی نیستم . لطفا یکی دعوتش کنه .
و دوست داشتم افرا رو هم دعوت کنم
و دوست داشتم spotlight رو هم دعوت کنم
و ای کاش قانون بازی بهم اجازه میداد که صد نفر رو دعوت کنم
مادر آقای ابطحی امروز صبح مرد . کارگزاران توقیف شد .
این هم برای دل امید اریانا که میگفت وبلاگ برای درج اخبار است .
حالا که افتادم رو دور وب نویسی ، این هم یکهو زد بیرون :
بد خطی و کمرنگ مینویسی
قلمت را روی تنم فشار بده
من دست ندارم
کلمه هایم را نوازش کن
قلم را با لب هایم گرفته ام
اراک با محمود یوسفی و بهرام سر تمرین و اجرا بودیم (کارل مارکس و بازگشت او) از هوارد زین
این هم عکسش :

آیا ۱۵۰ سال پیش نگفتم که سرمایه داری ثروت را در مقیاس های عظیم افزایش میدهد اما ثروت در دست شمار هر چه کمتری از افراد متمرکز میگردد ؟
آیا شعر دهکده ی متروک از الویه گلد اسمیت را خوانده اید ؟
( مملکت در وضع بسیار بدی به سر میبرد
و دچار بیماری های مزمن است
چرا که ثروت ها انباشته میشود
و انسان ها میپوسند )
بله میپوسند . بله این همان چیزی است که امروز صبح وقتی از کوچه های شهر شما میگذشتم به چشم دیدم . خانه هایی که میپوسند . مدارسی که میپوسند و آدم هایی که میپوسند .
اما من کمی دور تر هم قدم زدم و دیدم که دور و برم مردانی هستند آشکارا ثروتمند و زنانی که پالتوی خز دار به تن داشتند و به جواهر آراسته .
ناگهان صدای آژیر شنیدم ...
( از متن )
همه بازی است الا عشــــــــــق بازی

وقتی هفته گذشته امیر حسین تلفن زد و درگذشت استاد را در اصفهان خبر داد اصلا ناراحت نشدم . حتی این طور هم نبود که جا بخورم و باورم نشود . فقط نمیدانم که چرا تمام جلسه ی بزرگداشت استاد را در دانشگاه اراک گریه کردم و همه گریه میکردیم .
این مسئله مثل روز روشن است که کلاس درس استاد کریمی سفره ای از رحمت خداوند بود که چند صباحی بر رویم و رویمان گشوده شده بود و هر سفره ی گشوده ای هم یک روز ...
این اولین بار نیست که زمین گنجایش نگه داشتن روحی چنین آسمانی را نداشته و آخرین بار هم نخواهد بود
عطر ریخته را در باره ی استاد بخوانید
این هم مدتی از کلاس درس استاد