اسمش را بگذاریم :
داستانی کوتاه در باره ی
مردی که اگر بخوابد هم خواب بزغاله ها را میبیند
آرام روی زنانگی ام دراز کشیده ام . در آغوش هم هستیم و برای یکدیگر دست تکان میدهیم . شاید بیست و چند سال یا سی سال گذشته باشد که خوابم نبرده . مادر بزرگ یادش به خیر . همین دو سه چندی پیش بود انگار : ( آقا گرگه که اومد سر چاه آب بخوره چون بچه ها شیکمشو پر از سنگ کرده بودن و سنگین شده بود باسر افتاد توی چاه و همه حیوونای جنگل رو برای همیشه از شر خودش خلاص کرد ) این ها را هر شب میگفت تا خوابم ببرد .
دیگر همه ی همخوابه های شهر این را میدانند که هنوز بیست و چند یا سی سال میگذرد که صبح ها سر سفره با بزغاله ها صبحانه میخورم . ظهر ها با هم به چرا میرویم . عصر ها سر میز عصرانه از مادر در مورد گرگ های دروغگو و ریا کار میشنویم و اینکه چطور گولشان را نخوریم و در بندشان نباشیم . غروب ها باهم همایون گوش میدهیم و شب که میشود مادر بزرگ که یادش به خیر تمامش را برایم داستان شنگول و منگول میگوید و من رویم را به او بر میگردانم و آن طرفی دراز میکشم و صبح قبل از صبحانه حسابم را برایشان صاف میکنم تا بروند .
شنگول وقتی با آن پشم های فر و سفید برای مادر از ترسی که درون شکم آقا گرگه گرفته بودش میگوید مادر بزرگ که یادش به خیر هنوز صدایش میلرزد و من قهوه ام را تلخ تر میکنم و سیگارم را سنگین تر . همین کافیست تا داستانی که بیست و جند یا سی سال تا آخرش را میدانم باز هم تا صبح بیدار بمانم و رویم را برگردانم و آن طرفی دراز بکشم تا کسی را نبینم . حتی خودم را .
آقا گرگه اومد سر چاه آب بخوره چون بچه ها شیکمش رو پر از سنگ کرده بودن و سنگین شده بود با سر افتاد توی چاه و همه ی حیوونای جنگل رو برای همیشه از شر خودش خلاص کرد .
یادی از نیچه
مرد راستین دو چیز میخواهد : خطر و بازی . از این رو زن را همچون خطرناک ترین بازیچه میخواهد . مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران . دیگر کار ها ابلهی است .
جنگاور میوه ی بسیار شیرین دوست ندارد . از این رو زن را دوست میدارد . حتی شیرین ترین زن نیز تلخ است .
زن به از مرد کودک را در میابد اما کودکی در مرد از زن بیش است . در مرد راستین کودکی پنهان است که میخواهد بازی کند ، بیایید ای زنان و کودک را در مرد بیابید . زن بازیچه ای باد ، پاک و ظریف همچون گو هری رخشان از فضایل جهانی که هنوز در کار نیست .
در عشقتان فروز ستاره فروزان باد ! و امیدتان این باشد : ( بادا که ابر انسان را بزایم )
در عشقتان دلیری باد ! با عشقتان باید حمله برید به آن کس که در شما حراس می انگیزد .
عشق شما فخر شما باد ! زن جز این کمتر فخری میشناسد .
و اما فخر شما این باد : بیش از آن دوست بدارید که دوستتان میدارند و در این کار هرگز دومین نباشید .
مرد باید از زن بهراسد هنگامی که زن عاشق است : چه آن هنگام است که زن همه چیز را فدا میکند و هر چیز دیگر در نظرش بی ارج میشود .
مرد باید از زن بهراسد هنگامی که زن بیزار است : زیرا مرد تنها در ژرفای روانش شریر است ، حال آنکه زن بد ذات است .
زن از چه کس از همه بیش بیزار است ؟ ـ آهن به آهنربا چنین گفت : ( از تو از همه بیش بیزارم ، زیرا جذب میکنی ، اما چندان توانا نیستی که به خود بکشانی )
...
پیرزنک مرا پاسخ گفت : ( زرتشت بسی نکته های باریک گفت . به ویژه بهر آنان که برای آن ، چندان که باید ، جوانند . عجب است که زرتشت زنان را کم میشناسد و با این همه در باره ی آنان درست میگوید ! آیا این نه از آن روست که هیچ چیز از زنان بعید نیست ؟ )
گفتم : ( ای زن حقیقت کوچکت را به من ده ! )
و پیر زنک چنین گفت :
( به سراغ زنان میروی ؟ تازیانه را فراموش نکن )
چنین گفت زرتشت

پینوشت : پینوشت ندارد