تبليغاتX
فعلن بینام
فعلا بینام

شب 

اشکال دارد «شب» را به استاد عزیز  شمس لنگرودی تقدیم کنم  ؟ ( به مناسبت تولدشان )

شب رویای سیاهی بود که زائرانش را با تمام بد خلقی اش همراه کرده بود . مهتاب را که دریغ کرده بود و ستاره را هم . راه را دریغ کرده بود و حتی بی راه راهم . بنای نا سازگاری گذاشته بود . با قلوه سنگ های کوهستان و ماسه های بیابان هماهنگ کرده بود  که اگر زائری آمد ، درمانده اش کنند از دوری منزل . ابر و باران را توجیه کرده بود که بیابان و کوهستان را برای عابرانشان با نباریدن تعریف کنند . مردم را قانع کرده بود که دم بر نیاورید و به من اعتماد کنید . عادتشان داده بود یا به خویشتن داری یا خود ارضایی . پرهیز کاران به مراقبت و خود ارضایان به یکدیگر .

من چیز دیگری میخواستم . نه باران را و نه آسمان . نه کویر را و نه کوهستان و نه حتی زیارت را . و نه هیچ کس را . نه شب را و نه آفتاب و نه حتی فاحشه ای درمانده را . من از این گذرها ، انقلاب را هم نمیخواستم و نه حتی آزادی را .

من فقط یک روسری آبی میخواستم تا آرام بگیرم

یا شاید زرد

...

کاش میگفتم نسل من

 

+  سه شنبه 1387/08/28   محمد مقدم 

خویشخانه*

 از آن شب هاست که از نوشتن انم میگیرد *. از نوشته هایم هم و میدانم که فقط به درد اوق زدن میخورند. از آن شب هاست که گریه و خنده فایده ای ندارد . فریاد و دیوانگی فایده ای ندارد .  و ساکت یک گوشه نشستن . حتی خوابیدن یا بیدار ماندن هم . و کار های دیگر . وکار های دیگر . تمام تصویرهای دوست داشتنی یا نفرت انگیز این ایام مدام از جلو ام میآیند و میروند . کارها و بیکاری ها . محبت ها و خیانت ها . عشق ها و نفرت ها  . شما . آن لعنتی . دوستانم . دشمنانم . و دیگران  . تمامشان و تمامتان مدام میآیند و میروند و میروید . حالا فقط من اینجا هستم . زیر همان نور قرمز . همان جای همیشگی . خویشخانه .

 « ما شکیبا بودیم

و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف تواند کرد

ای محتظران که امیدی وقیح حون به رگهاتان میگرداند

من از زوال سخن نمیگویم

من از آن امید بیهوده سخن میگویم که مرگ نجات بخش شما را به امروز و فردا میافکند

مسافری که به انتظارو امیدش نشسته بودی از کجا معلوم که هم از نیمه راه باز نگشته باشد ؟

ما شکیبا بودیم

و این است آن کلامی که ما را به تمامی وصف تواند کرد »  (شاملو)

 

 

* نام نمایشنامه ام است که نشد ...

* کاش میگفتم لجم میگیرد یا هر چیز دیگر . ولی خوب من واقعیت را نوشتم !

* تصویر از یک نمایشگاه کانسپتچوال است متعلق به ( کن ژن  )

 

+  یکشنبه 1387/08/26   محمد مقدم 

مرد آرام و خواهرش ، و حلزون ها در اتاق       

تقدیم میکنم به خودم . به هر کس هدیه ای میدهم پس میفرستد . 

 

    هفته سوم بود که پنجه های خون روی دیوار نوزده تا مانده بود . خواهرش میترسید دیگر نگاهش کند . حلزون های داخل شیشه خنکای دم صبح که میشد آرام میآمدند از خانه هاشان بیرون شاخکشان را در میآوردند میجنباندند . قبل تر ها ان ها را میگرفت آرام روی دستش با انگشت به نوک شاخک هاشان میزد شاخک هاشان را میکردند تو آرام باز بیرون میآوردند . حالا حلزون ها خیلی شده بودند . خیلی هاشان هم  بیرون نمیآمدند . شاید مرده بودند . آن طرف اتاق بسته های خالی آنتی بیوتیک را روی هم ریخته بود روی زمین که حالا خیلی شده بود . آن طرف تر نصف فرش سوخته بود . به غیر از تمام فرش که تکه تکه از آتش سیگار سوخته بود یک شب که آن گوشه با چوب بستنی هایش که همه را جمع کرده بود آتش درست کرده بود و کلی از نوشته هایش را سوزانده بود آتش از دستش در رفته بود و گرفته بود به فرش . دور عکس فروغ روی کمد را هم که یک روز آمده بود با فندک  بسوزاند تکه ای از در کمد هم آتش گرفته بود و سوراخ میشد و آرام نگاهش میکرد . حالا آن سوراخ پر بود از فیلتر بهمن کوچک  و یکی از حلزون ها آنجا را خیلی دوست داشت .

   سه هفته بود که همه اش مدام آرام باران آمده بود . سه هفته بود که همه اش مدام بی صدا گریه کرده بود  . سه هفته بود که همه اش مدام آرام خندیده بود و کتاب ها را جا به جا کرده بود  . در کل سه هفته بود که آرام بود و این خواهرش را خوشحال میکرد .

   دیروز آن وقتی خواهرش آرام صدای سه تارش را دوباره بعد از این همه وقت شنیده بود و گاهی هم بینش صدایی از هق هق گریه اش آمده بود شروع کرده بود خانه را مرتب کردن و جارو کردن و رفته بود سبزی گرفته بود با گوشت . سبزی ها را پاک کرده بود سرخ کرده بود تا خانه بوی قرمه سبزی و روز های رونقش را بگیرد بلکه باز مثل آن روزها  از اتاق بیرون بیاید و با شوخی و خنده برود دست و صورتش را بشوید و بعد برود موزیک را روشن کند و با هم بنشینند سر سفره  ...

   هفته قبل تر از این ها تمام صورتش را از چنگ زخمی کرده بود و وقتی آمده بود آرامش کند و بعد ناخن هایش را برایش کوتاه کند که دیگر این کار را نکند اورا هم گرفته بود زده بود  زخمی کرده بود و پنجه های دیوار را کرده بود نوزده تا . قبلی اش هم قبل از آن بود که یکی از حلزون ها را که رگه ای قهوه ای و صورتی روی خانه اش داشت و همیشه همه چیز را فقط به او میگفت و باهم آرام میخندیدند را آنش بزند و حالا که داشت میسوخت بنشیند در آتش حباب ها را که از توی خانه اش بیرون میآمد آرام نگاه کند .

   یکی از حلزون ها را که صدای خوبی داشت به نظرش ، آواز یاد داده بود . دیگری را ساز . دیگری را گریه . دیگری را خنده  . دیگری را سواد و دیگران را کار های دیگر . بهشان آنتی بیوتیک هم میداد . ازشان که راضی بود بهشان بستنی میداد تا تشویقشان کند و همه چوب بستنی ها را آنجا کنار تخت نگه میداشت و کاغذشان را هم می انداخت زیر تخت تا آن روز همه را یکجا با نوشته هایش بسوزاند .

    سه هفته بود که دیگر بوی دود آتش از اتاق بیرون نیامده بود . بوی سیگار هم . سه هفته بود که صدای فریاد و ضربه های سرش به دیوار نیامده بود . سه هفته بود که تمام اتاق را بوی حلزون گرفته بود . سه هفته بود که آرام روی تخت دراز کشیده بود . سه هفته بود که... معلوم نبود چند وقت است که آرام مرده بود و فقط حلزون ها این را میدانستند .

 

                                                                             همین پاییز امسال / اراک


 

تابستان زمستان خواهد بود و بهار پاییز

هوا سنگین خواهد شد و سرب سبک

ماهیان را خواهند دید که در هوا سفر میکنند

و لال هایی را که صدایی بسیار زیبا دارند

آب آتش خواهد شد و آتش آب

بهتر است که گرفتار عشق تازه ای شوم

 

آمادیس ژامن 1592- 1538

از مکتب های ادبی (رضا سید حسینی)

 

+  سه شنبه 1387/08/21   محمد مقدم 

 این هم از این ؟!!        

زنی که روحش متعلق به تو نیست   

 هیچ گاه به چیزی کمتر از تجاوز راضی نمیشود    (گورکن دیوانه)

 

اصلا انگار مو های سیاه زیبایش را که میدانست چقدر دوستشان دارم از قصد رنگ کرده بود که حرص من را در بیاورد . زخم روی پیشانی ، چشم ها و کفش قهوه ای اش را هم ، اگر میدانست هر کدام را دوست دارم یک کاریشان میکرد حتما !                                                                       

به من که انگار هیچ کاری جز نوشتن بلد نیستم گفت بنویس و نوشتم ولی انگار خواندن بلد نبود و انگار هیچ کس خواندن بلد نبود . حتی از شاملو نوشتم برایش : ( مسافری که به انتظار و امیدش نشسته بودی از کجا معلوم که هم از نیمه راه باز نگشته باشد ) و درست نخواند و انگار اول و آخر محکوم بودیم به خود ارضایی *!

آنقدر ها هم که به خاطرش قهر کرد و دیگر رفت،دوستش نداشتم .ولی باورش نشد !

لا مذهب ، امشب که داشت مثل آدم خوابم میبرد ، این کلمه های بی سر و پا خوابم را گرفتند تا کاغذ سیاه شود و آسمان سفید و تا آن موقع هی شهریار قنبری بخواند مرا ببخش مرا ببخش ...

 

      * مثل گریه به خاطر یک چی        وسط خنده داری غم ها

         مثل غمگینی خود ارضایی        جلوی چشم گیج آدم ها   (مونا زنده دل)

پ.ن : آبان است !

         آبان ماه با کسی قراری چیزی نداشتم ؟!

                

+  پنجشنبه 1387/08/09   محمد مقدم 

 
بالاترین: Balatarin