پی نوشت :یاد داستان لباس پادشاه و خیاط بودم که خیاط ، پادشاه را بدون لباس به خیابان فرستاد و اعلام کرد که احمق ها نمیتوانند لباس جدید پادشاه را ببینند . مردم شهر همه گفتند به به چه لباس زیبایی چه لباس زیبایی .
بنده هم به تقلید از خیاط ، این داستان را نوشتم .
منتقدان میگویند یک شاهکار ادبیست .
الا حمایــــت تـو رمز استــــــقامت من
چنان که سینه تو ساحل سلامت من
فدای درد تو زین پیـــش تر چــــرا نشدم
همین بس است از ازل تا ابد ندامت من
( منزوی )
( به امیر پناهی به خاطر درد های مشترکمان )
آن روز ها که این مرغ های لعنتی آرام آرام میآمدند در مغزم قد قد میکردند میآمدند . آن روز ها اول تحملشان کردم . صبر کردم چیزی نگفتم . کم کم بهشان عادت کردم . کم کم با آنها مانوس شدم و اگر نبودند دلم تنگ میشد برایشان ، خودم میرفتم سر وقتشان . مرغ ها در مغزم ریشه دوانده بودند هی بزرگتر و بزرگتر میشدند . هی رشد میکردند ،نمو میکردند نمو میکردند ، جوانه میزدند . خودم برایشان خروس شدم ،خودم بارورشان کردم ، خودم بارور شدم . به آن ها عادت کردم فکر میکردم اصلا درستش همین است . همه از این مرغ ها دارند در مغزشان . همه خودشان خروس میشوند . همه بارور میکنند . همه بارور میشوند . اگر اشتباه میکردم این همه خروس قد قد کنان در کوچه ها و خیابان های راه راه این شهر چه میکردند پس . نه اشتباه نمیکردم آن روز هااین مرغ ها در ذهن همه مردم شهر بودند شاید . در ذهنشان ریشه دوانده بودند . هی بزرگتر و بزرگتر میشدند . هی رشد میکردند . نمو میکردند . جوانه میزدند شاید . ولی شاید فقط در مغز خودم بودند که اول عذابم میدادند و کم کم به آن ها عادت کرده بودم و کم کم دیگر دلم برایشان تنگ میشد . مرغ ها کم کم ریشه دوانده بودند ریشه هایشان بزرگ و بزرگتر میشد ، همه جا را میگرفت . حالا دیگر خودشان کمتر بودند . فقط درختان بزرگ آنجا بود که کلی هم بزرگتر شده بودند و من آبشان میدادم . هر روز شاید ذو یا سه یا چهار بار آبشان میدادم . آنقدر که برای خودم آب نمیماند . آبم تمام میشد . مرغ ها رفته بودند درخت ها بیشتر شده بودند دیگر جا نبود . یک روز با دوستان آمده بودیم برای گردش ، باور کنید که جا نبود راه برویم . ناچار شروع کردیم به کوتاه کردن شاخ و برگ ها . شاخه های لعنتی هر چه کوتاهشان میکردیم تمام نمیشدند . دیگر شب شده بود و هوا تاریک شده بود . اینجا هم تاریک که میشود خیلی متفاوت میشود . میخواستم از کلمه ترسناک استفاده کنم ، دیدم که اول باید بیایم ترسناک را برای شما تعریف کنم . فکر میکنم در این مورد که ترس یک حس نا خوش آیند و در عین حال جاذب در وجود انسان هاست ، بعضی ها با من اتفاق نظر داشته باشند . ولی خوب دقیقا چه حسی . پس بهتر است همان متفاوت را بگوییم . بله خانه ، شب ها متفاوت است . منظورم فقط ظرف های کثیف نیست که از آن شب مانده کسی نشسته حالا بو گرفته و اینور ها را به گند کشیده . خوب ظرف ها که تقصیر ندارند ، کسی نبوده آن ها را بشورد . همه جنگل بودند با دوستان تا شاخه ها را کوتاه کنند. حالا شب شده . سرد است . بدنمان میلرزد . تنمان میلرزد . بخاری هم که خراب است دوود میکند سر درد می آورد . حالا دیگر باید باورتان شود اینکه میگویم شب ها همه چیز متفاوت است . همان مرغ های حرام زاده را هم که گفتم آرام آرام آمدند در مغزم ، قد قد کردند ، آن موقع شب بود ، تحملشان کردم ، صبر کردم ، چیزی نگفتم . مرغ ها میآمدند روی بخاری ، روی ظرف ها ، روی درخت ها و از همه مهمتر روی تخت خوابم فضله میکردند ، کثافت میکردند ، حالم را به هم میزدند . خوب آن موقع حالم با حالا متفاوت بود . نه اینکه نسبت به حالا ترسناک باشد ها ، فقط با حالا متفاوت بود . برای همین سوء برداشت شما بود که آنجا از کلمه ترسناک استفاده نکردم . بله با دوستان جنگل را تمیز میکردیم ، آب میریختیم ، جارو میکردیم که خاک نشود . دیدیم چقدر مرغ ها که رفته اند ، تخم گذاشته اند. همه زمین را ، همه آسمان را تخم پوشانده بود . تخم های روی تخت خوابم را که نگو ، خیلی بزرگ بودند خیلی . خب چکار باید میکردم . شما بودید چکار میکردید . این همه تخم . مرغ ها که به خودی خود بارور نمیشدند . خودم بهشان توجه کردم . خودم خروس شدم ، خودم بارورشان کردم . خودم خودم را بارور کردم . خودم کردم . ولشان کردم . کاری به کارشان نداشتم . ماندند خودشان بزرگ شدند . روز به روز بزرگتر و بزرگتر . من فقط آبشان دادم . آن روز ها وضعم خوب نبود ، فقط همین آب را داشتم .هر روز دو یا سه ، حتی چهار بار آبشان میدادم . آنقدر که برای خودم آب نمیماند . یک روز صبح که پا شدم دیدم جیک جیک میآید . باورتان نمیشود تخم ها جوجه شده بودند . جیک جیک میکردند مغزم را میخوردند . جانم را میخوردند . جوجه های حرامزاده لعنتی میآمدند روی ظرف ها ، روی درخت ها ، روی بخاری و از همه مهمتر روی تخت خوابم فضله میکردند ، کثافت میکردند جیک جیک میکردند ، حالم را به هم میزدند . ولشان کردم کاری به کارشان نداشنم . ماندند خودشان بزرگ شدند . روز به روز بزرگتر و بزرگتر شدند . قد قد کردند . من آبشان دادم . شاید روزی شاید روزی چهار بار . آبم تمام شد . حالا همه مرغ ها برایم ترسناکند . درخت ها ترسناکند . ظرف ها ترسناکند . بخاری ها ترسناکند . تخم ها ترسناکند . تخت خواب ها ترسناکند .
متفاوت نیستند .
دقیقا ترسناکند .

* در متون اوستایی گرشاسپ منجی آحر الزمان (دارنده اسب کمر باریک)
هشت دیو را از بین میبرد . دیو چهارم ، مرغ کَمَک (kamak ) است .
این مرغ بر فراز زمین میآیستد ، بال هایش را باز میکند ، و مانع از ریزش
باران بر سطح زمین میشود . به زمین نوک مییزند و انسان ها را درسته
میخورد .
گرشاسپ در مبارزه اش با مرغ کَمَک او را با تیر و کمان نیمه جان میکند
و آمده است که با وارد کردن ضربات گرز بر سرش او را از پای در میآورد .
پ.ن : در متون کهن نیامده که این مرغ چگونه بارور میشده و کجا تخم
میگذاشته .
هفته گذشته پنج شنبه روز معلم بود .
بنده از همان روز اول با انتخواب این روز برای قدر دانی از مقام معلم
مشکل داشتم.کشور عزیزمان تاکنون این همه معلم های خوب وواقعی
تحویل تاریخ داده . آیا واقعا روز مرگ آقای مطهری برای این کار مناسب
است ؟
انتخواب یک روز به این نام کاری است ستودنی . ولی ترجیه میدهم
خودم این روز را انتخواب کنم .
بنده امسال سه شنبه ۱۷ اردی بهشت را روز معلم انتخواب میکنم .
به این بهانه از استادان عزیزم که با این صفحه های مجازی همراهمان
هستند قدر دانی میکنم .
استاد شمس لنگرودی عزیز
استاد مهدوی مهربان
استاد گلستانی دوست داشتنی
و
استاد نصر آبادیان که با ایشان درس ندارم
(قسمت ۲)
پیش خودم قرار این بود که حالا حالا ها بروز نکنم . اما اتفاق جالبی
افتاد .
قبلا *از چشم ها برایتان سخن گفته بودم و شما که محبت دار ید ،
خوانده بودید . از حسین منزوی گفتم و نصرت رحمانی . همچنین
برایتان داستان چشم هایی درشت و خونین را گفتم که چه شد و
چه شد .
بنده هنوز معتقدم :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر نشان است که بود
امشب شعری دیدم از جناب یاسمی عزیز که شیفته غزل هایشان
هستم . شعرشان شگفت زده ام کرد . اولا که این همه متفاوت بود
ودیگر اینکه به موضوع مورد بحثم اشاره کرده بودند .
از ایشان اجازه گرفته ام تا آن را اینجا نمایش دهم . دیگر از شوق
نفهمیدم اجازه دادند یا نه .
بخوانید :
اردی بهشت نزدیک است
سالگرد سبز آن ستاره سرخ
به رنگ دقایق بی قرار
به سادگی سه شنبه ای از
و به بوی کوچه ای گنگ و گیج
از میان آن گذشته باشی
پ.ن *: قسمت اول را در این صفحه بخوانید .
پ.ن : بعضی از دوستان میگویند چرا کامنت دونی فعال نیست
چند وقت است برای پست هایی که از خودم نیست
فعالش نمیکنم . صحبت های محترم شما را در کامنت
دونی پست قبل میخوانم .
این بار هم حرفی برایتان ندارم .حرف که بسیار میتوان گفت .
حرف را هم مثل چیز های دیگر اگر ول کنی خودش میاید .
یک ساعت ،دوساعت ،دوساعت و نیم و یک ریز میشود حرف
زد و آنقدر گفت تا جان تمام شود . ما رسالتمان سکوت
است تا شما بگویید.اگر بخواهیم تسلایتان دهیم صبر میکنیم
و به شما گوش میدهیم . از اول کار دیگری نیاموخته ایم اصلا
از اول به دنیا نیامدیم و حالا دیر است . دود دیدگانتان را آزار
میدهد .
بانوی من برهنه ایستاده اید و تنها حجاب در مقابلمان منم
بامن از شراب میگویید،شما خودتان شرابید.از جنان میگویید
، شما جنانید . از جنون میگویید ، شما جنونید . شما دردید
شما تریاکید شما زخمید شما درمانید .شما مجنونید .شما
شیرینید و فرهادید . تیشه اید و بیستونید . شما اول و آخرو
ظاهر و باطن هستید . عالم صغیرید و عالم کبیر.راهید و توشه
اید و منزل . شما تمام مراتب رونده اید شما نهایت سیرید .
شما . . .
چه بگویم .
لعنت به انسان که هیچ وقت تمام نمیشود . هیچ وقت نیست
نمیشود تا تنها شما بمانید . بانو ، من با شما زندگی میکنم .
چه فرقی میکند . حرفی برایتان ندارم .
شما زمانید و مکانید چه فرقی میکند دیر یازود چه فرقی میکند
کی یا کجا . شما محبتید شما مهرید و مهربانید چه فرقی
میکند چقدر در اظهار آن به شما عاجز یا توانا باشم . شما
هر لحظه تکرار میشوید فرقی نمیکند تا چه وقت بینا باشم .
شما نشان هستید شما نام هستید فرقی نمیکند تا چه وقت
بینام باشم . شما وجودید شما وحدتید و کثرتید شما ماهیتید
شما تقدم و تإخرید . چه فرقی میکند . من با شما زندگی
میکنم . چه فرقی میکند .
امروز در شناخت شما حتی از نفرت هم گذشته ام . شما
تهوعید شما انزجارید.در شناختتان رعشه گرفتم لرزه گرفتم
از صرع هم گذر کردم . من در شما بالغ شدم و به ابتدای
خود رسیدم . شما نهایت بلوغید .
حرفی برایتان ندارم . حرف که بسیار میتوان گفت .
حرف را هم مثل چیز های دیگر اگر ول کنی خودش میاید .
یک ساعت ، یک ساعت و نیم ، دو ساعت یک ریز میتوان
حرف زد و آنقدر گفت تا جان تمام شود .
ما رسالتمان سکوت است .
سکوت تا شما بگویید .
پ.ن ۱: این پست را تقدیم میکنم به آن ها که نمیدانند چه میگویم .
پ.ن ۲: ایکاش بعد از هشت قرن یک ذره آزادی قلم و اندیشه از طرف توده جامعه
وجود داشت تا مجبور نباشیم مثل قرن هفتمی ها بگوییم .
همیشه همین است . همه جای دنیا همین است .
پ.ن۳: وقتی این ها را مینوشتم حال خوشی داشتم . مکاشفه ای دست داده بود
و گشایشی حاصل شده بود . حالا همه را تکذیب میکنم .
حالا چهار شنبه ۱۱/ اردیبهشت است .